امروز : پنجشنبه دهم مهر 1399
روابط عمومی

روابط عمومی


پیامها و داستانهای مدیریتی

داستان اول

راز موفقیت مدیران موفق
از مدیر موفقی پرسیدند: "راز موفقیت شما چه بود؟"

 گفت: «دو كلمه» است.
 - آن چیست؟
- تصمیم‌های درست
-  و شما چگونه تصمیم های درست گرفتید؟
  - پاسخ «یك كلمه» است!
 - آن چیست؟
- تجربه
 -  و شما چگونه تجربه اندوزی كردید؟
 -  پاسخ «دو كلمه» است!
-  آن چیست؟
- تصمیم های اشتباه

داستان دوم

متن حكایت
یك پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیكی یك دبیرستان خرید. یكی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این كه مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی كلاس‌ها سه تا پسر بچه در خیابان راه افتادند و در حالی كه بلند، بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی را كه در خیابان افتاده بود شوت می‌كردند و سر و صدای عجیبی راه انداختند. این كار هر روز تكرار می شد و آسایش پیرمرد كاملاً مختل شده بود. این بود كه تصمیم گرفت كاری بكند.
روز بعد كه مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این كه می‌بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همین كار را می‌كردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بكنید. من روزی 1000 تومن به هر كدام از شما می دهم كه بیایید اینجا، و همین كارها را بكنید
بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی‌تونم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالی نداره؟»
بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فكر می‌كنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت كنیم، كور خوندی. ما نیستیم
و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.
شما چه تفسیر مدیریتی یا سازمانی از این حكایت دارید؟

داستان سوم

متن حكایت
فردی از پروردگار در خواست كرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد. خداوند دعای او را مستجاب كرد. در عالم شهود او وارد اتاقی شد كه جمعی از مردم در اطراف دیگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، ناامید و در عذاب بودند. هر كدام قاشقی داشت كه به دیگ می رسید، ولی دسته قاشقها بلندتر از بازوی آنها بود به طوری كه نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند. عذاب آنها وحشتناك بود!
آنگاه ندا آمد: اكنون بهشت را نظاره كن. او به اتاق دیگری كه درست مانند اولی بود وارد شد. دیگ غذا، جمعی از مردم، همان قاشقهای دسته بلند و ...ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند. آن مرد گفت: نمی فهمم!!! چرا مردم اینجا شادند. در حالی كه در اتاق دیگر بدبختند با آنكه همه چیزشان یكسان است؟ ندا آمد كه در اینجا آنها یاد گرفته اند كه یكدیگر را تغذیه كنند. هر كسی با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد چون ایمان دارد كه كسی هست كه در دهانش غذایی بگذارد.

انسان ها در صورتی كه نیاز دیگران را رفع كنند می توانند به تامین نیازهای خود امیدوار باشند